ضمان معاوضی 2

نویسنده:هدایت ا… سلطانى نژاد

گفتار دوم - ماهیت‏حقوقى ضمان معاوضى فروشنده

همانطور که گفته شد، در بسیارى نظام‏هاى حقوقى و بخصوص در نظام حقوقى ما،  عقد بیع از عقود تملیکى به حساب مى‏آید و در ماده 338 قانون مدنى و دیگر  مواد به تبع فقه امامیه بر این امر تصریح شده است. پس با تشکیل عقد بیع،  مبیع و ثمن از مالکیت فروشنده و خریدار خارج و به طرف مقابل انتقال  مى‏یابد. اگر چه تسلیم آن دو با تاخیر صورت گیرد. حتى وجود خیار شرط یا  تعیین مدت در تسلیم مورد معامله، مانع از این امر نیست. لازمه انتقال  مالکیت آن است که هر مالکى در مال خود به طور آزادانه هر گونه تصرف مادى یا  حقوقى داشته باشد واز منافع آن بهره‏مند گردد و خسارات وارد بر مال خویش  را بر دوش کشد. طبق این قاعده، هر گاه پس از عقد بیع مالى که هنوز تسلیم به  خریدار نشده است در اثر حوادث طبیعى و بدون تقصیر یا اهمال بایع تلف شود،  خسارت بر خریدار وارد شده و او باید ثمن آن را به فروشنده بپردازد.
با این وجود، در فقه امامیه و به تبع آن قانون مدنى ایران و برخى سیستم‏هاى  حقوقى دیگر، مسؤولیت تلف را بر عهده فروشنده دانسته و او را ملزم به  بازگرداندن ثمن به مشترى، در صورتى که پرداخته باشد، مى‏دانند. این امر در  ظاهر با تملیکى بودن عقد بیع سازگار نیست زیرا که لازمه تملیک، انتقال ضمان  معاوضى به مالک و عدم مسؤولیت فروشنده است. پس چگونه مى‏توان تملیکى بودن  عقد بیع را با ضمان معاوضى فروشنده قابل جمع دانست؟
براى پاسخ دادن به این سؤال و یافتن مبناى حقوقى مناسب براى ضمان معاوضى  فروشنده، تلاش‏هاى فکرى زیادى به عمل آمده و حاصل آن، ارائه نظریات  گوناگونى است که به برخى از مهمترین آنها مى‏پردازیم. (10)
1 - در توجیه ضمان فروشنده، قبل از تسلیم، برخى گفته‏اند که با انتقال  مبیع، ضمان معاوضى نیز به خریدار منتقل مى‏شود و در صورتى که مبیع تسلیم به  او نشود، فروشنده بدون اذن قانونى یا قراردادى و یا داشتن سمت و نمایندگى  از سوى خریدار، آن را در اختیار داشته و این امر، تصرف در مال غیر بدون  مجوز بوده و در حکم غصب مى‏باشد. در نتیجه اگر مال بدون تقصیر هم در اثر  حادثه طبیعى تلف شود، به مقتضاى قاعده ضمان ید و تصرف غیر قانونى مال غیر  در برابر خریدار مسؤولیت دارد. به بیان دیگر، باانتقال مبیع ضمان معاوضى به  خریدار منتقل مى‏شود ولى براى فروشنده‏اى که مال را در اختیار خریدار  نگذاشته ضمان قهرى و مسؤولیت مدنى ناشى از سلطه بر مال غیر بوجود مى‏آید.  روایت مربوط به تلف مبیع قبل از قبض و ماده 378 قانون مدنى نیز فروشنده را  مسؤول مى‏شناسد ولى به نوع مسؤولیت او که ریشه قراردادى دارد یا قهرى  اشاره‏اى ندارد. (11)
این احتمال به شدت ضعیف است و مشهور فقها آن را نپذیرفته‏اند و به همین  دلیل از زمان شیخ طوسى به بعد از این ضمان تعبیر به ضمان معاوضى شده است و  نه ضمان قهرى.
از جمله دلایلى که بر مردود بودن این نظریه مى‏توان اقامه کرد این است که:
اولا: ضمان قهرى در موردى به وجود مى‏آید که شخص مرتکب خطا و تقصیر شده از  حدود اذن یا متعارف خارج شود. در حالى که در فرض ما، فروشنده مرتکب هیچ  گونه خطا یا رفتار نامتعارف نشده است. به دلیل آنکه عدم تسلیم مبیع با  توافق طرفین تاخیر افتاده و تاخیر بدون مجوز نبوده است‏بلکه بر عکس چه بسا  با خواست‏خریدار این مال را به عنوان امین نگهدارى نموده است و روایت معروف  نبوى نیز، دلالت‏بر ضمانت فروشنده در مورد تلف دارد و این ضمانت پس از عقد  را نمى‏توان تعبیر به ضمان قهرى نمود. به بیان دیگر، عدم تسلیم مبیع اعم  است از آنکه با اذن مشترى یا بدون اذن او باشد و به طور مسلم در صورت وجود  اذن، تلف بر عهده خود خریدار است مگر در صورت تعدى یا تفریط فروشنده.
ثانیا: ادله مورد استناد مشهور فقها در مورد تلف مبیع قبل از تسلیم، اعم از  روایات و بناء عقلا و اجماع ناظر به ضمان معاوضى است زیرا با تلف مبیع،  عقد منفسخ مى‏شود و در نتیجه خریدار مالک چیزى نیست تا فروشنده در برابر او  ضمان قهرى داشته باشد.
2 - برخى دیگر که ضمان معاوضى فروشنده را با انتقال مالکیت‏سازگار  ندیده‏اند، با استناد به روایت مشهور نبوى، مفاد آنرا نوعى تعبد و تسلیم در  برابر حکم شارع دانسته و گفته‏اند که لازمه انتقال مالکیت مبیع آن است که  تلف نیز بر خریدار تحمیل شود ولى چون این روایت مورد استناد و توجه فقهاء  قرار گرفته و به سادگى از مفاد آن نمى‏توان چشم پوشید، باید به ناچار تسلیم  مفاد آن در حدود نص بود. به بیان دیگر، این گروه، تحمیل ضمان معاوضى بر  فروشنده را مطابق با اصول کلى قراردادها و تملیکى بودن عقد بیع ندانسته و  به دلیل وجود روایت و اتفاق نظرى که در میان فقهاء در این خصوص وجود داشته،  به ناچار آن را به عنوان استثنایى به اصل تملیکى بودن تلقى نموده و تنها  در عقد بیع، در موردى که مبیع قبل از تسلیم تلف شود، قابل اعمال مى‏دانند.  زیرا امر خلاف قاعده و استثنا را باید به حداقل و قدر متیقن آن اکتفا نمود.  (12)
این حکم که به تبع فقه امامیه در ماده 387 قانون مدنى ایران تجلى یافته، از  نظر برخى نویسندگان حقوقى نیز امرى خلاف قاعده و استثنایى محسوب شده است.  (13) این تحلیل نیز قابل قبول نیست و مشهور فقهاء هم آن را نپذیرفته‏اند  زیرا
اولا: شارع به زبان عرف سخن مى‏گوید و در معاملات دلیلى وجود ندارد که بیان  قاعده‏اى داراى مصالح غیر قابل فهم و دور از ذهن باشد تاامرى تعبدى و بدون  ملاک و ضابطه مشخص و قابل ادراک تلقى شود. علاوه بر این، تعبدى بودن یک  حکم در معاملات نیازمند به دلیل است و تا جایى که بتوان ملاک حکم را  استنباط نمود، نمى‏توان آنرا تعبدى و بدون ضابطه مشخص اعلام نمود.
ثانیا: روایت مزبور و دیگر روایاتى که مؤید آن است، بیانگر یک حکم عقلایى و  ترجمان داورى عرف و تحلیل قصد مشترک طرفین عقد است و بر این اساس ملاک و  ضابطه آن امرى روشن و مشخص است و جایى براى تعبد و تسلیم محض به عنوان امرى  خلاف قاعده و استثنایى از قواعد حاکم بر مالکیت نیست.
3 - مشهور حقوقدانان امامیه، ضمان معاوضى فروشنده را به این گونه تحلیل  کرده‏اند که عقد بیع لحظه‏اى قبل از تلف مبیع به خودى خود منفسخ مى‏شود و  مالکیت مبیع دوباره به فروشنده منتقل مى‏شود و در این حال تلف مى‏شود. با  تلف مبیع و انفساخ عقد، رابطه حقوقى بین طرفین از بین مى‏رود و همانگونه که  فروشنده امکان تسلیم مبیع را از دست مى‏دهد خریدار نیز تکلیفى به پرداخت  ثمن نخواهد داشت. در این صورت اگر ثمن را به فروشنده پرداخته باشد حق  استرداد آن را داراست. طبق این تحلیل، ضمان معاوضى فروشنده مطابق اصول کلى  حاکم بر قراردادها و اصل تملیکى بودن عقد بیع بوده و امرى هماهنگ با قواعد  عمومى معاملات است و هیچگونه استثنا و امر خلاف قاعده‏اى در ان وجود ندارد.  یعنى با انفساخ عقد، هر یک از عوضین به مالک قبل از عقد آن باز مى‏گردد و  در نتیجه تلف مبیع در حالى رخ مى‏دهد که در ملکیت فروشنده است و نمى‏توان  انتظار داشت که بر خریدار سابق آن تحمیل شود. (14) علاوه بر این، در موردى  که ثمن معین در دست‏خریدار قبل از تسلیم به فروشنده تلف شود و نیز تمامى  عقود معوضى مانند اجاره و قرض و جعاله و مزارعه قابل اعمال است. (15)
ولى این نظریه نیز با این که ضمان معاوضى فروشنده را مطابق قاعده توجیه و  تفسیر نموده و به سایر عقود معاوضى نیز قابل تسرى مى‏داند، با یک اشکال  اساسى روبروست که عقد را بدون دلیل و هیچگونه منطق حقوقى به طور خود بخود  قابل انفساخ دانسته و اصول کلى حاکم بر قراردادها از جمله اصل لزوم را بدون  توجیه منطقى زیر پا گذاشته است. به بیان دیگر، عقد بیع از عقود لازم و غیر  قابل فسخ است مگر آنکه با توافق طرفین آن یا پیدایش حق فسخ براى یکى از  طرفین و اعمال آن حق منحل گردد و یاآنکه با از بین رفتن موضوع آن، خود به  خود به دلیل نداشتن موضوع منحل و یا به تعبیر حقوقى منفسخ گردد. بنابراین  تحت هیچ شرایط دیگرى بیعى که بین دو طرف واقع شده است‏به خودى خود منحل  نمى‏گردد. چگونه مى‏توان چنین عقدى را بدون هیچگونه علت قانونى یا قراردادى  قبل از تلف موضوع آن به خودى خود قابل انفساخ و انحلال دانست. اعتقاد به  انفساخ قهرى عقد بیع قبل از تلف مبیع بر خلاف اصول حاکم بر معاملات و منطق  حقوقى بوده و نامعقول به نظر مى‏رسد. زیرا قبل از تلف و از بین رفتن موضوع  عقد، هیچ دلیلى بر انفساخ و از بین رفتن عقدى که به نحو صحیح تشکیل شده و  مفاد آن لازم الاجراست، وجود ندارد و از لحاظ وجدانى‏خود صاحبان این نظریه  را نیز اقناع نمى‏کند جز اینکه تلاشى فکرى براى توجیه نمودن ضمان معاوضى با  اصول کلى معاملات و تملیکى بودن بیع و روایت نبوى باشد. پس انفساخ قهرى  عقد بیع، قبل از تلف مبیع، با هیچ مبناى حقوقى استوارى قابل توجیه نیست و  باید از آن دست کشید.
4 - برخى نویسندگان، ضمان معاوضى بایع را امرى معقول و ناشى از خواست مشترک  طرفین عقد و اراده آنان دانسته و منطبق بر قواعد عمومى حاکم بر معاملات و  تملیکى بودن عقد بیع مى‏دانند. اینان مى‏گویند پیوستگى و ارتباط دو عوض به  یکدیگر که در نتیجه قصد معاوضى به وجود مى‏آید سبب تجزیه ناپذیرى آنهاست.  هر یک از دو عوض حیات حقوقى و نفوذ خود را از پیوند با دیگرى مى‏گیرد و  بدون کفه متقابل خود توان زیستن ندارد. پس اگر یکى از آن دو تلف یا ممتنع  شود، دیگرى نیز خود به خود از بین مى‏رود. کسى که از عوض محروم شده است از  دادن معوض معاف مى‏گردد و در نتیجه تلف مبیع در اثر حادثه قهرى بر فروشنده  تحمیل مى‏شود. اجراى این قاعده اختصاص به عقد بیع نداردو در تمام عقود  معاوضى قابل اعمال است. چرا که تلف یکى از دو عوض متقابل موجب از بین رفتن  تعهد به تسلیم عوض مقابل به طور قهرى و خود به خود مى‏شود و آنکه به هر  دلیل وفاء به عهد نکند، حق گرفتن عوض را ندارد. (16) طبق این نظریه، درست  است که عقد بیع موجب تملیک و در نتیجه انتقال ضمان معاوضى مى‏شود ولى از  آنجا که صرف انتقال یافتن مال هدف نیست‏بلکه رسیدن به آن هدف نهایى در  معامله است‏با از بین رفتن یکى از دو عوض، تعهد به پرداخت عوض مقابل نیز  مبناى خود را از دست مى‏دهد. این قاعده در کلیه عقود معوضى اعم از تملیکى  یا عهدى به همین نحو وجود دارد که انتقال مال یا قبول تعهد در برابر دریافت  مال یا قبول تعهد دیگرى از سوى طرف مقابل است‏به گونه‏اى که اگر عوض در  میان نباشد، چنین توافقى به عمل نمى‏آید. و با از بین رفتن یکى از دو عوض  یا عدم امکان تسلیم آن نیز موجب از هم پاشیدن عقد مى‏شود. علاوه بر این در  توجیه این نظریه مى‏توان گفت: همانگونه که تشکیل عقد محتاج به وجود موضوع  معین و قدرت بر تسلیم آن است. بقاء آن نیز منوط به وجود موضوع و قدرت بر  تسلیم آن مى‏باشد. پس با تلف هر یک از دو عوض، عقد به دلیل از دست دادن  موضوع خودبه خود منفسخ مى‏گردد و امکان بقاء آن نیست. این نظریه و تحلیلى  که از آن ارائه شده، هم ضمان معاوضى فروشنده را با تملیکى بودن عقد بیع،  سازگار و هماهنگ مى‏نماید. به نحوى که مطابق قواعد عمومى قراردادها باشد و  امر خلاف قاعده و استثنایى تلقى نشود و هم آن را قابل اعمال در کلیه عقود  معاوضى و نسبت‏به هر دو عوض در تمام این عقود مى‏داند. زیرا در این صورت،  از ابتدا بناى طرفین بر این بوده که تملیک هر یک از دو عوض، مقید به تسلیم  آنها بوده و با تلف یکى عقد از بین مى‏رود و براى طرف مقابل نسبت‏به عوض  موجود، سببى براى تملیک باقى نمى‏ماند تا تقاضاى تسلیم آن را بنماید.
از سوى دیگر، این نظریه با بناى عقلاء و روایات مورد استناد نیز هماهنگ  بوده و از این جهت نیز قابل اشکال و ایراد نیست. پس، طبق این نظریه، با تلف  مبیع قبل از تسلیم، زمینه اجراى تعهد فروشنده از بین مى‏رود و امکان تسلیم  از جانب او وجود نخواهد داشت و عقد به دلیل از دست دادن موضوع به طور قهرى  منفسخ مى‏شود و در نتیجه ارتباط پیوستگى آن با ثمن نیز از بین مى‏رود و  خریدار تکلیفى به پرداخت ثمن ندارد و در صورتى که ثمن را پرداخته باشد حق  استرداد آن را خواهد داشت. در توجیه همین نظریه، برخى نویسندگان گفته‏اند  که، پس از انعقاد عقد و تملیک، قبض و اقباض هر دو عوض بر طرفین عقد بیع به  طور متقابل واجب است و تسلیم از سوى یک طرف در مقابل تسلیم از سوى طرف  مقابل است. بر این اساس با تلف یکى از عوضین، تسلیم آن غیر ممکن مى‏گردد و  در نتیجه تعهد طرف مقابل در تسلیم معوض نیز از بین مى‏رود و این امر لازمه  معاوضه است. و به همین دلیل در تمام عقود معاوضى قابل اعمال است و فقهاء در  مواردى چون تلف اجاره بها بر آن تصریح نموده‏اند. (17)

پی نوشت ها :

10) ر.ک: منابع فقهى پیشین و نیز سیدمحمد کاظم  طباطبایى، حاشیه بر مکاسب شیخ انصارى، ج 2، ص 170 و امام خمینى، کتاب بیع، ج  5، ص 383. برخى ضمان فروشنده راضمان ید دانسته ولى اکثر فقهاء ضمان را  معاوضى دانسته‏اند ولى با این وجود در توجیه آن احتمالات گوناگونى داده‏اند  که از جمله، انفساخ عقد لحظه‏اى قبل از تلف به طور حقیقى یا در حکم انفساخ  یاانفساخ از ابتدا یا بطلان یا تعبد به حکم شارع.
11) براى دیدن نقل و نقد این توجیه ر.ک: امام خمینى، همان، ص 380، سید  ابوالقاسم خوئى، همان، ص 601 به بعد; میرزا حسن بجنوردى، همان، ص 63 به  بعد; محمد موسوى بجنوردى، همان، ص 391.
12) ر.ک: منابع پیشین و نیز به: میر عبد الفتاح حسینى، العناوین، ج 2، ص  454 که در نقل این نظریه مى‏گوید: «قاعده تلف مبیع قبل از قبض که مبتنى بر  خبر مشهور (ان المبیع اذا تلف قبل قبضه فهو من مال بایعه) است. در نص و  اجماع فقط در عقد بیع و در مورد تلف مبیع پذیرفته شده و در مورد ثمن یا  سایر عقود معاوضى پذیرفته نشده است‏». البته ایشان این نظریه را نپذیرفته و  ضمان معاوضى را در تمام عقود معوض قابل اعمال مى‏داند.
13) مصطفى، عدل، حقوق مدنى، ش 45 به کوشش سید حسن امامى، ج 1، ص 467. البته  ایشان با وجود این نظریه ضمان معاوضى را در مورد ثمن معین نیز قابل اعمال  مى‏داند.
14) ر.ک: امام خمینى، همان، ص 383 ; میرزا حسن بجنوردى، همان، ص 64 به بعد;  شیخ مرتضى انصارى، همان، ص‏313 ; محقق داماد، سید مصطفى، قواعد فقه، بخش  مدنى، چاپ چهارم، مرکز نشر علوم اسلامى، 1373 ه. ش، ص 195.
15) شیخ مرتضى انصارى، همان، ص 314. علامه حلى، تذکرة الفقهاء، ج 1، چاپ افست، ص 574; امام خمینى، همان، ص 379.
16) میرزا حسن بجنوردى، همان، ص 65; سید محمد بجنوردى، همان، ص 292; سید  ابوالقاسم خویى، همان، ص‏601; میرزاى نائینى، منیة الطالب، ج 1، ص 168; شیخ  محمد حسن نجفى، جواهر الکلام، ج 23، ص 84; ناصر کاتوزیان، عقود معین، ج 1،  ص 167 به بعد و قواعد عمومى قرادادها، ج 4، ص 109 به بعد; محمد جعفر،  جعفرى لنگرودى، دائرة المعارف حقوق مدنى و تجارت، ص 1070 به بعد; سید حسین  صفائى، دوره مقدماتى حقوق مدنى، ج 2، ص 290 به بعد.
در حقوق فرانسه و سویس نیز همین توجیه به وسیله برخى نویسندگان به عمل آمده است. از جمله ر.ک: در حقوق فرانسه به
Planiolet Ripert ,op. cit. ,N . 413.
و در حقوق سویس به:
Pierre , Angel ,Traite des obligations en Droit suisse, Neuchatel, 1973 p. 526,N. 245.
17) میر عبدالفتاح، حسینى مراغى، همان، ص 456.

منبع:
/ 0 نظر / 3 بازدید