جنگ جهانی دمکراتیک و نقطه آغازی به نام ایران

جستار زیر، از میشائیل شوسودفسکی و فینیان کانینگهام با ترجمه ر. نافعی گواهی است بر این بیداری امیدوار کننده؛ راهی برای رهایی بشریت و طبیعت جز گذر از «دمکراسی واقعا موجود» و فراهم آوری یک «حکومت جهانی» به دور از انسان محوری موجود ِ غربی که استوار بر «نیکی ِ همگانی ِ انسان و طبیعت» باشد نیست؛ آنچیزی که در دستگاه نظری ایرانشهری «نیک خدایی» (وهو خشثره) و یا «فرمانروایی نیکی» نامیده می شود؛
میلیتاریسم دمکراتیک جهانی
هدف نقشه های نظامی پنتاگون در سراسر جهان فرمانروائی بر جهان است. هم اکنون نیروهای نظامی ایالات متحده آمریکا و ناتو  در بسیاری از نقاط جهان دست اندر کار عملیات برای رسیدن به همین هدف هستند. از پایان جنگ جهانی دوم دکترین نظامی آمریکا بر اساس برنامه  ” جنگ طولانی ” استوار شد. ( در آغاز مراد از مقوله ” جنگ طولانی ” درگیری های نظامی بزرگی بود که پس از جنگ جهانی اول تا  فروپاشی شوروی روی داد. پس از سال 2001  بتدریج جنگ  جهانی با تروریسم بر مضمون پیشین افزوده شد) . برنامه تسلط نظامی برجهان، بمثابه  اساس سیاست امپریالیستی در اواخر سالهای 40 ، در دوران حکومت ترومن ، در آستانه جنگ سرد، طراحی شد.
حدود پنج هفته پس از حمله صدام به کویت، در ماه سپتامبر 1990، جورج هربرت واکر بوش، فرمانده کل نیروهای نظامی و رئیس جمهور آمریکا در آنزمان ، در اجلاس  مشترک   کنگره و سنای آمریکا طی نطقی  تاریخی برنامه ایجاد نظام نوین جهانی را اعلام کرد که بر  ویرانه های  دیوار برلن و شوروی فروپاشیده بنا خواهد شد.
بوش پدر رؤیای خود را از جهان ” همکاری مسالمت آمیز بین المللی ” توصیف کرد، مناسباتی که دیگرمُهر  رقابت  و رو در روئی ابر قدرت ها  را بر پیشانی نخواهد داشت ، مناسباتی که دیگر نباید در سایه  دکترین توازن وحشت ِ دوران جنگ سرد قرار داشته باشد.
در مرحله  آغازین این عصر جدید، پس از پایان جنگ سرد، بوش موکدا اظهار داشت که ” همکاری نوین ملت ها آغاز شده است و ما امروز در موقعیتی فوق العاده قرار داریم. بحران منطقه خلیج فارس برغم سنگینی خود بما شانس یگانه ای نیز عرضه می کند، که بسوی عصر تاریخی همکاری بحرکت در آئیم. از این دوران پر آشوب می تواند نظام جهانی نوینی سربرآورد: دورانی نوین، آزاد از خطر ترور، و با  نیروئی افزون تر در  راه عدالت  و مطمئن تر در راه تلاش  بسوی صلح . عصری که در آن ملت های جهان شرق و غرب، شمال و جنوب،  پیش روند و بتوانند در صلح وصفا زندگی کنند.”
البته سخنان رؤسای جمهور های آمریکا مشحون است از سخنان بی پر و پی ، سطحی و پر تضاد که  نباید آنها را جدی گرفت. اما به هر حال بوش در زمانی از حقوق بین المللی  و عدالت سخن می گفت  که سربازان آمریکائی  فقط چند ماه قبل از آن با  اشغال پاناما  در دسامبر 1989 و کشتار  هزاران  نفر   وارتکاب جنایات فراوان دست به تبهکاریهائی زده بودند که کاملا قابل قیاس با تبه کاری هائی بود که صدام بعدا مسئول انجام آن شناخته شد . علاوه بر این  آمریکا و همپیمانهای  امریکا در  ناتو در سال 1991 به بهانه ” دخالت انساندوستانه”  دست به یک جنگ طولانی با یوگوسلاوی زدند که به ویرانی و تکه تکه شدن آن کشور و فقرعمومی مردم انجامید.
با این همه وقتی سخنان یک جانبه بوش را در بارۀ رؤیای او از ” نظام نوین جهانی ” با آنچه که در بیست سال گذشته، یعنی دوران ” پس از جنگ سرد “  رخ داد ه است ، مقایسه کنیم می بینیم که جهان چقدر تغییر کرده و سیاست خارجی رئیس جمهور های بعدی آمریکا : کلینتون، بوشِ پسر و اوباما چه سقوط یک جانبه ای کرده، تا چه حد فرومایه و پست شده است.
آن نوید صلح جهانی که  بوش ِ پدر قول آنرا داد،  تبدیل شد به جنگ های بی پایان همراه با بی سامانی اقتصادی، مصیبت های خانمانسوز اجتماعی و  ویرانی عمیق محیط زیست.
برنامه همکاری  و مشارکت صلح آمیز بین المللی  دست آویزی شد برای آغاز جنگ خلیج( فارس) که می بایست به اشغال کویت توسط عراق در سال 1990 پایان دهد، استقلال کویت را بازگرداند و حقوق بین المللی را بکرسی بنشاند.
جنگی در سراسر جهان
ما اینک با یک برنامه نظامی جهانی روبرو هستیم، بویژه با برنامه جنگ در سراسر جهان ( ” Global Warfare “) . با برنامه ای سر و کار داریم که با همزیستی و همکاری مسالمت آمیز فاصله ای عظیم دارد ما در جهانی زندگی می کنیم که با کابوس هراس انگیز  جنگ های دائمی همراه است ـ جنگی هائی که با زیرپانهادن حقوق بین المللی و   برخلاف خواست افکار عمومی و علائق همگانی روی می دهند.
ما از آن  دوران نوینی  که با اطمینان بسوی صلح گام بر داریم ” نیز بسیار دور هستیم. و بجای آن با  جهانی سر و کار داریم که ما را بیشتر به یاد کابوس وحشتزای جورج اورولز در 1984 می اندازد. در آن کابوس تصویری از جهانی عرضه می شود که در آن چالش های دائمی، ناامنی، ساختار های دیکتاتوری،  نظارت دائمی بر همه چیز و همه کس ، تفکر دو سویه ( مقوله ای از کتاب  اورولز ) چرخاندن آگاهی و تفکر مردم بسوی دلخواه خود،  چه در عرصه اجتماعی و چه در میدان زندگی خصوصی ، بر جهان مسلط است. تفکر دو سویه وچرخاندن تفکر مردم بسوی دلخواه، امروز چنان در میان رسانه ها باب است و آنرا چنان جذب کرده اند و آنرا چنان به افکار عمومی تزریق می کنند که بسیاری از مردم دیگر متوجه نیستند که چگونه تفکر آنها  را می گردانند. این روند چنان مسلط است که حتی به مطبوعات آزاد و وزینی چون نیویورک تایمز و گاردین نیزرسوخ  کرده است.
دوران پس از 11 سپتامبر : دکترین آمریکا جنگ های پیشگیرانه
حمله   11سپتامبر به برج های دوقلو و پنتاگون که گویا با پشتیبانی القاعده صورت گرفته در بازی دادن افکار عمومی نقش مرکزی را ایفا می کند. یکی از هدف های  تبلیغات جنگی  ساختن تصویری از دشمن خارجی در ذهن مردم است .   عثامه بن لادن آن  ” دشمن خارجی ”  است که ” آمریکا را تهدید می کند ” . بنا بر این دست زدن به جنگهای پیشگیرانه  علیه ” تروریست های اسلامی ” ، برای مصون نگاه داشتن وطن از صدمه آنها   ، ضروری است. چنین است  وارونه جلوه دادن   واقعیت :  آن که مورد حمله قرار می گیرد آمریکا ست.
پس از حمله 11 سپتامبر،  “  به نمایش آورددن دشمن  خارجی ” با این منظور صورت می گرفت که اهداف اقتصادی و استراتژیک جنگهای آمریکا در خاور میانه و آسیای مرکزی از انظارپنهان بماند. جنگ پیش گیرانه به بهانه دفاع از خود ظاهر حق بجانبی پیدا می کند و تبدیل می شود به   ” جنگ عادلانه “  برای رسیدن  به یک هدف انسانی.
از آغاز جنگ افغانستان ـ شوروی، در سالهای آغازین  دهه 1980، دستگاه اطلاعاتی آمریکا ــ سیا ــ دست به ایجاد ” بریگاد اسلامی ” زد.   سازمان دهندگان تبلیغات  و ارگانهای تبلیغاتی تلاش می کنند تا برخی از صفحات ناخوش آیند  از  تاریخ القاعده را حذف کنند، حقیقت را پنهان سازند و تمام اسنادی را که نشان دهند این ” دشمن خارجی ” چگونه بوجود آمد و چگونه به دشمن شماره یک تبدیل شد، از بین ببرند.
دستگاه اطلاعاتی آمریکا  این سازمان تروریستی خود را بوجود آورد.  و همزمان با آن به جهان هشدار داد که این سازمان تروریستی ــ که خود بوجود آورده بود ــ سازمانیست خطرناک. در پی آن یک بودجه چند میلیاردی نیز برای مبارزه با ترور بتصویب رسید و برای مبارزه با همین سازمان خود ساخته  به اجراء گذاشته شد. ولی بجای آن که از ” جنگ ” یا ” تروریسم دولتی ” سخن بگویند ، ادعا کردند  این ها ” عملیات انساندوستانه”  ای هستند که هدفشان مبارزه با ” تروریست ها ” ست. تبلیغات گران ترجیح می دهند بجای بکار بردن واژه ” حمله ” از  واژه ” دفاع ”  یا  از واژه ” حفاظت ” سخن گویند. از آن  پس دیگر از ” کشتار انبوه ” سخن گفته نمی شود و نام آن به “خسارات جنبی “  (   collateral damage) تغییر یافته است.
در این عرصه تصویر ها یا سیاه هستند یا سپید . در این صحنه فقط فرشته و اهریمن با هم روبرو می شوند. آنها که خود آتش جنگ را برافروخته اند، مظلوم جلوه داده می شوند. افکار عمومی را به این صورت به انحراف می کشانند که ادعا می کنند  ” ما برای دفاع از شیوه زندگی غربی باید با اهریمن، به هر شکلی که جلوه کند، مبارزه کنیم    ”.
برای   جلوگیری از اثر بخشی این ” دروغ بزرگ” و  اهداف ضدانسانی  آن که حاصلش   ایجاد ویرانی در سراسر جهان است و یگانه  نیروی محرکه آن فقط و فقط سود جوئی است ، باید پیکار کرد. این نقشه های جنگی که برای کسب سود به اجرا گذاشته می شوند نابود کننده ارزش های انسانی هستند و انسان ها را تبدیل می کنند  به موجوداتی خونخوار و بی وجدان .
گسترش نظامیگری : ” آنچه عادیست جنگ است “.
ترکیب این مقاله که پس از این مقدمه خواهد آمد نشان می دهد که ما در واقع در عصری زندگی می کنیم که خصیصه آن ” جهانی کردن جنگ ” است و عامل آن کشورهائی هستند که ادعا می کنند از حقوق دموکراتیک و حقوق بین المللی دفاع می کنند.
مهمترین قدرت محرکه و در عین حال پیشتاز این کشورها ایالات متحده آمریکاست. به آمریکا احساسی دست داده که گویا به آن  و  دیگر همپیمانهایش در پیمان اتلانتیک شمالی ( ناتو) از جمله انگلستان،فرانسه،کانادا و آلمان و همچنین تعداد کثیری دستیار نظیر حکومتهای عربی در حوزه خلیج فارس، اجازه شده  ک  به هرجای جهان که می خواهد دست اندازی نظامی کند.
لحن سخنان اوباما در سفر اخیرش( ماه نوامبر) به  حوزه اقیانوس آرام خطاب به چین، لحنی جنگ طلبانه بود و او در این سخنان چین را خطری نظامی برای منطقه نامید و گفت که آمریکا برای مقابله با چین آماده است. اکثر حاضران لحن پرخاشجوی اوباما را در برابر پکن لحنی  نابجا و نادرست دانستند که باید محکوم گردد. ولی رسانه های معتبر غربی این روش خصمانه رئیس جمهور آمریکا و این لحن را عادی و روشی عاقلانه در بحث توصیف کردند.
باین گسترش نظامی گری با متنوع ترین بهانه های خوش آهنگ، رنگ ولعاب   عقلانی زده می شود: از جهان  باید در برابر ” تروریسم اسلامی ” محافظت کرد( مانند افغانستان) باید جهان را از ” سلاحهای کشتار انبوه ” مصون داشت( نظیر عراق  در زمان صدام حسین و در حال حاضر در ارتباط با  ایران) صحبت بر سر دفاع از حقوق بشر است ( مانند لیبی ) یا ” عملیاتی که با انگیزه های انساندوستانه صورت می گیرد( مثلا در سومالی) یا حفاظت از استقلال کشورهای کوچک (    که باید از موجودیت آنها در برابر چین دفاع کرد) . یا استقرار چترهای دفاعی ضد موشکی در سراسر اروپای شرقی،   کنار مرز روسیه . در این مورد هم رسانه های معتبر غربی نقش مهمی در تحریف واقعیات و جااندختن اقدامات غیر عاقلانه بعنوان تصمیمات مدبرانه،  و       درست  جلوه دادن کجروی ها و توجیه کردن بی عدالتی ها ایفا می کنند.  آنچه این رسانه ها  می کنند درست از روی کارهای وزارت حقیقت در کتاب 1984 اورولز الگو برداری شده است.
البته ما می توانیم این صحنه سازی ها را بعنوان  واقعیت بپذیریم و کوشش کنیم جهانی را که مملو از تنازعات آشفته است بعنوان واقعیت بپذیریم ، انگونه که رسانه های معتبر می خواهند بما بباورانند. ولی ما می توانیم   تصمیم دیگری هم  بگیریم  و جهان را چنان که واقعا هست ببینیم :  و این نوع جنگ ها  و جنگ افروزی ها را بدرستی نفرت انگیز و ناقض حقوق خلقها  و مناسبات انسانی بدانیم.
ما می خواهیم با آنچه از این پس در این نوشته مطرح می کنیم سهمی داشته باشیم در آزاد کردن انسانها از تفکر تحمیل شدۀ دوسویه به آنها، در تصحیح این فکر  که گویا جنگ ها پدیده ای عادی  هستند. ما تصویری از جهان ارائه خواهیم کرد که نشان می دهد آمریکا و همپیمانهایش برای رسیدن به ” فرمانروائی مطلق بر جهان ” تلاش می کنند، و هر ملتی که بخواهد در برابر دعوی آمریکا برای  حکومت بر جهان بایستد خود آماج حمله خواهد شد.
از منظر تاریخی نیروی محرکه برای برافروختن آتش یک جنگ جهانی  ریشه در سرمایه داری امپریالیستی دارد. از جمله دلائل شعله ور شدن آتش جنگ های اول و دوم جهانی رقابت کشورهای سرمایه داری برای دست یابی به مواد خام  و کنترل ژئو پلیتیک این منابع بود( در این مورد مراجعه کنید به مقاله Jacques Pauweis    که سرمایه داران آمریکائی هم از انگلستان حمایت می کردند و هم از آلمان نازی )انگیزه  پنهان  در پس  اشغالگریها و جنگهای بیشماری که پس از جنگ جهانی دوم و به نیابت از سوی آمریکا در آمریکای جنوبی، آسیا و آفریقا، و به بهانه ” دفاع از   جهان آزاد در برابر امپراتوری  اهریمنی شوروی ” رخ داد نیز   جز این نبود.
با فروپاشی شوروی، چون دیگر نیروئی نبود که در برابر این تلاش ها  بایستد، آمریکا و همپیمانهایش عملا توانستند بی پروا و با شتاب  بسوی تسلط امپریالیستی خود گام بردارند. از آغاز بحران مالی  در سال  2008 این شتاب افزایش یافت. و در واقع می توان رشد نظامیگری و تقویت آنرا تلاشی برای جبران شکست اقتصادی دانست ، در حالی که  این شکست چه از لحاظ ساختار آن و چه بلحاظ  شدت آن  با تمام بحران های معمولی که در پایان  یک چرخه عادی  اقتصادی می توانست دیده شود، متفاوت بود . احتمالا ما شاهد یک فروپاشی تاریخی نظام سرمایه داری هستیم که بسیار شدیدتر از بحران اقتصادی قرن پیش خواهد بود. بر چنین زمینه ای بالا گرفتن نظامی گری اهمیتی بمراتب بیشتر و نگران کننده تر می یابد.
کنترل منابع مواد خام در سراسر جهان بویژه موادی  نظیر نفت و گاز نقشی تعیین کننده ایفا خواهند کرد. از جنگ با عراق، افغانستان و لیبی گرفته تا رو در رو قرار گرفتن با ایران، روسیه یا چین ــ  در تمام این موارد، انگیزه اصلی، مسابقه برای تسلط یافتن بر این منابع  و کنترل این مواد است که برای اقتصاد سرمایه داری اهمیت حیاتی دارد .  تمام حرف و سخن های دیگری که برای موجه جلوه دادن این جنگها و رو در رو قرار گرفتن ها مطرح می گردد، همه زینت هائی هستند برای پوشاندن چهره این واقعیت کریه ، هرچند که  رسانه های جا افتاده و وزین می خواهند چیز دیگری را بما بباورانند.
جنایات هیروشیما
از سال 2005 در بخش طراحی نقشه های جنگی پنتاگون در باره یک جنگ رو در رو با ایران، که منابع نفتی آن در جهان مقام سوم را دارد، گفتگو می شود، جنگی که در آن، از جمله   کلاهک های اتمی نیز بکار گرفته خواهد شد. اگر چنین جنگی در گیرد شعله های آن  سراسر منطقه خاور نزدیک و میانه و آسیای مرکزی را در خواهد نوردید و جهان بر لب پرتگاه یک حنگ سوم جهانی قرار خواهد گرفت.
در حال حاضر خطر جنگ جهانی سوم در صدر اخبار قرار نمی گیرد. رسانه های جا افتاده و وزین وارد بحث در باره این جنگ و تحلیل عواقب  آن نمی شوند. اگر قرار باشد چنین جنگی آغاز گردد، نخستین گام آن تحمیل ” ممنوعیت پرواز ” در کشور مورد نظر خواهد بود و ناتو طبق برنامه Responsibility to Protect) ) “مسئولیت برای حفاظت ” با ” خسارات جنبی ” اندک  یا عملیات تنبیهی ” محدود ” بصورت بمباران هدف های معین نظامی ،  وارد عمل خواهد شد که البته ( ادعا می شود) هدف همه این عملیات  حفظ ” امنیت جهانی ” حفظ ” دموکراسی “و حقوق بشر در کشور مورد نظر است.
بخش عمده افکار عمومی از عواقب وخیم  این نقشه جنگی  بی خبر است، این نقشه بر این فرض استوار است که ایران برنامه تسلیحات اتمی دارد  پس برای   مقابله  با برنامه تسلیحات اتمی ایران استفاده از سلاح اتمی علیه ایران  مجاز است، در حالی که ایران فاقد تسلیحات اتمی است. افزون بر این فن آوری نظامی و تسلیحاتی قرن بیست و یکم چنان تکامل یافته است که  قدرت تخریبی بمب های جهنمی هیروشیما و ناکازاکی در قیاس با آن ها ناچیز است. و فراموش نشود که آمریکا تنها کشور جهان است  که بر سر مردم غیر نظامی بمب اتمی افکنده است.
ساختار فرماندهی واحد نظامی آمریکا یگانه ساختار جهانی است که روند نظامیگری را توسعه می دهد: طبق این ساختار مجموعه کره زمین به ده منطقه تقسیم شده  که هر منطقه تحت یک فرماندهی  با اختیارات مستقل قرار دارد “ Unified Combatant Commands”  و همه آنها زیر فرمان وزارت دفاع آمریکا هستند. ژنرال Wesley Clarke  سرفرمانده سابق ناتو توضیح داد که  نقشه نظامی پنتاگون   چند میدان جنگ را در بر می گیرد : ” برخورد با عراق بعنوان بخشی از  یک برنامه جنگی  پنجساله مورد بحث قرار گرفته است، رویهم رفته جنگ با هفت  کشور در این برنامه قرار دارد. نخستین کشور عراق است پس از آن  سوریه، لبنان، لیبی، ایران ، سومالی و سودان قرار دارند ” . (ص. 130 Wesley Clark , Winning Modern Wars )  جنگی که آمریکا  در سال 2003  آغاز کرد مانند سلول های سرطانی   پیکر  جهان را فرا می گیرد.
گرچه روزنامه نیویورک تایمز و دیگر رسانه های معتبر نوید دادند که روز  15 دسامبر  جنگ تقریبا 9 ساله آمریکا با عراق ” رسما “  پایان خواهد یافت ولی  سرزمین مصیبت کشیده و ویران عراق همچنان صحنه جنگ آمریکا باقی خواهد ماند. مستشاران نظامی پنتاگون و موسساتی که برای حضور در عراق با وزارت دفاع آمریکا  قرارداد دارند همراه با کارمندانشان آنجا خواهند ماند و  چند نسل دیگر از مردم عراق اجبارا  در گیر با عواقب جنگ تحمیلی آمریکا و ستم هائ ناشی از آن خواهند بود. شاید عملیات نظامی پنتاگون در عراق که به آن نام عملیات  ” هراس و وحشت ” داده بودند پایان یافته باشد ولی نتایج و تاثیرات آن  و سرمشق تبهکارانه ای که برجای گذاشت نه تنها درعراق بلکه در کل منطقه  و  بگونه ای فزاینده در سراسر جهان ملموس خواهد ماند.
“پروژه آمریکا برای قرن جدید ” ( PNAC  ) بر نظریه  ” جنگ های بی مرز “  استوار است که بنوعی ستون فقرات برنامه  نومحافظه کاران است . یکی از هدف های مشخص  “پروژه آمریکا برای قرن جدید ” دست یازیدن به  ” جنگ های متعدد  و همزمان در صحنه های مختلف ( مناطق مختلف جهان ) و ” کسب پیروزی قطعی ” در آنها  و نیز انجام وظائف  باصطلاح ” پلیسی ” است  که عبارتست از ” ایجاد امنیت در مناطق  حساس ” .  مقوله ” وظائف پلیسی ” در مقیاس جهانی یعنی  بعنوان  پلیس و با ابزار نظامی در امور جهان دخالت کردن از جمله دست زدن به  عملیات سری   و ” تعویض رژیم ها ” .
دولت اوباما از روزی که زمام کار را بدست گرفت، این برنامه اهریمنی نظامی را که نومحافظه کاران تنظیم کرده اند، پذیرفت و به اجرا گذاشت. آنچه  اوباما   با کمک مشاوران  نظامی  و مشاوران  سیاست خارجی خود، در مورد توسعه عملیات نظامی انجام داد ، بمراتب از اقدامات جورج بوش، همتای قبلی خود در کاخ سفید، که اخیرا  در دادگاه  بررسی جنایات جنگی، در کولالامپور ، بعنوان ” جنایتکار علیه صلح ” محکوم شد، مخرب تر بوده است.
تداوم و استمرار این برنامۀ بزرگ فقط مؤید این نکته است که  دوحزب بزرگ آمریکاــ جمهوریخواهان و دمکرات ها ــ   اجرا کنندگان دو روی  یک  برنامه مرکزی و واحد هستند که ساخته و پرداخته دست  مجتمع صنایع نظامی آمریکا است، برنامه ای که کاملا در تضاد با عقاید، علائق و خواست های مردم آمریکا است.
گسترش نظامیگری
افسانه ای ساخته اند که گویا شرکت آمریکا در جنگ جهانی دوم باین دلیل بود که این    یک  ” جنگ خوب یا جنگ عادلانه بوده است” ، در حالی که شرکت آمریکا در جنگ جهانی دوم  طبق یک استراتژی حساب شده و سود جویانه ای بود که  در خدمت اهداف امپریالیستی آن کشور  قرار داشت . شاید انگیزه زنان یا مردانی که در این جنگ پیکار می کردند، انگیزه های اخلاقی  بوده باشد، اما  انگیزه آنها که در  واشنگتن تصمیم می گرفتند و نقشه طرح می کردند در درجه اول کنترل ژئو پلیتیک جهان بود  و ارتباطی با اصول اخلاقی  و حقوقی نداشت. فرو افکندن دو بمب اتمی در آگوست 1945 بر شهرهای ژاپن و کشتار صدهاهزار انسان غیرنظامی یک عمل شنیع ضد انسانی بود که بازتاباننده نقشه های تهی از احساس  امپراتوری آمریکائی بود. این جهنم هستی سوز بود که نطفه جنگ بعدی را نیز، که بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم آغاز شد، در برداشت، جنگی که 50 سال بطول انجامید، و جنگ سرد نام گرفت. ( مقالات  Brain Wilson, Alfred McCoy, Michel Chossudovsky   بوضوح نشان می دهند که جنگهای پنتاگون در اسیا  در ادامه  و اجرای نقشه ها ی امپریالیستی آمریکا بودند ــ هرچند که  زیر سرپوش جنگ سرد و علیه شوروی  صورت می گرفت ) .
فروپاشی اتحاد شوروی می توانست به معنای پایان جنگ سرد باشد، ولی آمریکا فورا بهانه های دیگری برای جنگیدن در جهان و تضمین سرکردگی خود  پیدا کرد  که مورد تایید همپیمانهای سرمایه دارش نیز بود. یک از این بهانه ها ” حفاظت از حقوق بین المللی ” بود که بهانه جنگ اول علیه عراق بود که  بوش پدر در سال 1990 آغاز کرد و مقدمه ای بود برای جنگ دوم خلیج ( فارس) که بوش پسر در سال 2003 آغاز کرد. دست آویز بعدی که نقشه ریزان پنتاگون یافتند ” ملاحظات انساندوستانه” نام  یافت که در سال 1991 بهانه تجاوز به سومالی  و جنگ ناتو با یوگوسلاوی قرار گرفت. جنگ  با یوگوسلاوی از بسیاری جها ت الگوی حمله ناتو به لیبی در سال 2011 گشت و چنین بنظر می رسد که برای حمله  قریب الوقوع به سوریه نیز  همین الگو  بکار خواهد رفت.
“جنگ جهانی علیه تروریسم “  و ” حمله پیشگیرانه علیه سلاحهای کشتار انبوه ” دست آویز های بیشتری در اختیار تبلیغات گران پنتاگون  نهادند. متناسب با افزایش جنگهائی که واشنگتن برپا کرد تعداد بهانه ها نیز افزایش می یافت.
جنگهای دائمی : جهانی کردن جنگ
ما اینک نشان خواهیم داد که امپریالیسم جهانی به رهبری امپریالیسم آمریکا، چگونه طی چند دهه با عبور از مراحل خونین یک امپریالیسم گذرا به موقعیت  کنونی  رسید و جنگهای دائمی   و با شرکت مستقیم خودش یا  جنگهائی که به نیابت  از سوی آمریکا روی میدهد  چگونه  از شمال   و شمال شرقی آفریقا  تا خاور نزدیک و میانه و آسیای مرکزی  و فراتر از آن   اروآسیا ( روسیه ) خاور دور ( چین ) و قطب شمال( باز هم  روسیه) در بر می گیرد.
آنچه موجب اضطراب دائمی است اقدامات مستمر آمریکا برای پیش راندن نقشه های جنگی خود در منطقه بزرگ خاورمیانه و آسیای مرکزیست که اقدامات هماهنگ علیه ایران، سوریه و پاکستان بخشی از آنست.
اگر این نقشه های جنگی واقعا عملی بشوند منطقه بزرگی را فرا خواهند گرفت. در آنصورت سه میدان جنگ ( ایران، افغانستان و فلسطین ) که اکنون از هم جدا هستند به یک میدان واحد و وسیع جنگی تبدیل خواهند شد که از سواحل شرقی مدیترانه لبنان ــ سوریه تا مرز افغانستان ـ پاکستان در کنار مرز چین را دربر خواهد گرفت. اسرائیل، لبنان و ترکیه هم  بمیدان کشیده خواهند شد.
ایجاد یک جنبش نیرومند صلح
جنبش صلح با بحران روبروست. سازمانهای غیرنظامی اجتماعی  اکثرا یا اطلاعاتشان غلط است یا ناقص، سازمان های جنبش صلح  یا فریب می خورند یا مصادره می شوند. بخش مهمی از افکار عمومی ” پیشرو ” ( لیبرالهای چپ)  از برنامه ” مسئولیت برای حفاظت” (  Responsibi lity to Protect” “ ( تا آنجا حمایت می کنند که این نقشه های جنگی در واقع با   تایید جامعه مدنی صورت  می گیرد.
از این رو ضرورت فوری دارد که جنبش صلح بر بنیاد اصولی کاملا نوین از نو  سامان یابد.
تظاهرات وسیع برپا کردن و خواستار صلح شدن، به تنهائی کافی نیست. باید شبکه فعال و گسترده ای که خوب سازمان یافته باشد در عرصه کشوری و جهانی سامان داده شود که  ساختار قدرت و اقتدار شخصیت ها را زیر سؤال ببرد. مردم نه تنها علیه نقشه های جنگی بلکه در عین حال علیه شخصیت های دولتی و نمایندگان رسمی  آن ها نیز باید تجهیز شوند .
مردم باید در سراسر جهان  این پرسش را مطرح کنند که هدف  جنگهای آمریکا و ناتو چیست و جلوی آنرا بگیرند و خواستار استقرار حکومتهای مردمسالار  و بازگشت به اصل ” حکومت مردم بر مردم” گردند. توده های وسیع مردم باید خواستار پایان دادن به نظام مسخره دو حزبی گردند  ولی  نه تنها در آمریکا بلکه همچنین  در دیگر کشورهای غربی که تا کنون بعنوان حکومت های دموکراتیک معرفی  و نیز پذیرفته شده اند، احزاب باید معرف خواست های واقعی مردم باشند. دست یازیدن به جنگ و در برابر سردمداران اقتصاد و ثروتمندان برخاک افتادن و تسلیم آنها شدن، بخشی  از اصولی است که  مورد قبول سیاستگران  و احزاب سیاسی کنونی قرار دارد. رای دهندگان باید درک کنند که اگر واقعا خواستار تغییرات دموکراتیک هستند  از رای دادن به این احزاب حاصلی بدست نخواهد آمد. یک گام عملی و در جهت درست برای همه ، زنان و مردان،  این است که  در عرصه حقوقی مواضعی روشن و محکم اختیار کنند. همه باید بدانند که طبق احکام دادگاه نورنبرگ،  “هر جنگی ، به هر بهانه ای و با هر استدلالی که صورت گیرد،   جنایت علیه صلح ” است.
دادگاه جنایتکاران جنگ در کوالالامپور جورج بوش و انتونی بلر را به جرم برپا کردن یک جنگ تجاوزکارانه، بعنوان جنایتکار جنگی ، محکوم کرد. آنها جنایتکار جنگی هستند. سازمانهائی که در سراسر جهان بابتکار خود شهروندان بوجود آمده اند و روز بروز نیز بر تعدادشان افزوده می شود خواستار محاکمه  بوش و بلر هستند. این   گامی  است عملی برای نشان دادن انتقاد مردم و نیز  تجهیز آنها برای  درهم شکستن نظام جنگی.
ولی مسئولیت جنایات جنگی به هیچ وجه محدود به رئیس جمهور و نخست وزیر سابق آمریکا و انگلیس نیست. متهمان دیگر نیز هستند مانند رئیس جمهور کنونی آمریکا و دیگران. مانند نخست وزیران و رئیس جمهورهائی که هنوز بر سر کارند و از جنگهای تجاوزی آمریکا، ناتو و اسرائیل   به بهانه ” مسئولیت برای حفاظت ” حمایت کردند . اینها نیز از منظر حقوق بین المللی جنایتکار جنگی هستند. این اصل که یکی از اهداف آن ساقط کردن جنایتکارانی ست که هم اکنون دارای مقامات برجسته هستند، در عین حال انگیزه مرکزی برای یک جنبش اثر بخش صلح است.
قصد ما از نوشتن این مقاله و مقالات مشابه آنست که به شهروندان نشان دهیم   علت واقعی جنگ ها را در کجا باید جست : علت  را باید  در  نظام  سرمایه داری جست  که در سراسر جهان با شکست روبرو شده است. نظامی که نه تنها  در کشورهای بیگانه به جنگ زندگی رفته بلکه  بنیاد مادی و اخلاقی جامعه غربی را نیز متلاشی می کند. با آروزی پیدایش یک جنبش عمیق و گسترده اجتماعی برای پیکار با  برنامه اهریمنی نظامی و ایجاد  مناسبات  واقعا مردم  دوستانه.

/ 0 نظر / 2 بازدید